تبليغاتX
رها
همه چيز از آن خداست
 رها شدن

 

 

 

نبضم بگرفت از سر دانايي  *   گفتم به طبيب دارويي فرمايي

 ..........................

گفتا كه چه درد مي كند بنمايي * بردم دستش سوي دل سودايي

 

 

 

.... بی مقدمه....

 

پرواز در فضایی سیال و روان و آزاد، کنار گذاشتن قیدها و لاقید شدن، فروختن چیزهای خرده ریز زندگی که اهمیتی برای دل مشغولی ندارد،  پیدا کردن مزه تنهایی،غرق شدن در زندگی که دوستش داری و بالاخره لمس کردن عشق شاید بهانه هایی کوچکی باشد که من اسم این وبلاگ را رها گذاشتم.

رها بودن نه به معنا جدایی و عزلت گزیدن و نه به معنای بی خیالی وبی دغدغه گیست ، و نه آرامش و راحتی

.. رها بودن به معنای بودن در جامعه، نشستن با دیگران ، دست و پنجه نرم کردن با مشکلات، سختی کشیدن، لذت بردن، احساس کردن، احساس شدن، و زندگی کردن عادیست.رها شدن داشتن حس وابستگیست نه عدم وابستگی، حس وابستگی از نوع خود رهایی، وابستگی که دوستش داری و دوست داری باشد رهایی از چیزهایی که در زندگی به تو تحمیل می شود و تو آنها را ناخواسته قبول می کنی. در زندگی بایدها وجود دارند

اما پذیریفتن بایدها با ماست. رهایی به معنای انتخاب پذیرش یا عدم پذیرش بایدهاست. و ازاد و رها بودن خود بودن است افکار و نظرات خود را داشتن مستقل عمل کردن و خویشتن بودن نه متفاوت بودن.

رها بودن یا رها  شدن   یادآور این است  که  همیشه بیدار باشی که می توانی زندگی کنی و وابسته به  مکان ها، زمان ها ، حرف ها ، خاطرات ، حس ها و دوران زندگی باشی که دوستشون داری نه انهایی که تو را رنج  می دهند. رها بودن برای خود زندگی کردن است.

 

 

 

.... دو داستان کوتاه....

 

آلكس بد يمن

جين ميل آندر

استعداد آلكس به اثبات رسيد . رستوراني که در آن ظرف مي شست يك سال بعد از آنكه کارش را کنار گذاشت، برچيده شد .مدرسه اي را که در آن درس مي داد، شش ماه بعد ازاستعفاي او تعطيل کردند . به فاصله اي کوتاه از خروج او،روزنامه را بستند.آلكس لبخندي زد و دستش را بلند کرد تا سوگندي بخورد که سرباز ارتش ايالات متحده شود.

 

 

اراده

مهدي کفاش

سردار شكست خورده مورچه را مي ديد که دانه اي چند برابرخودش را به زحمت به بالاي ديوار مي کشد . انديشيد: چه  کار دشواري؟! هر چه منتظر ماند تا دانه از دهان مورچه رها شود و بيفتد تا دوباره تلاش کند؛ نيفتاد . به ناچار با انگشت مورچه و دانه را انداخت . هفتاد بار انداخت و وقتي ازاراده و پشتكار مورچه درس گرفت، مورچه را له آرد.

 

 

 

....  یک شعر ....

 

 

پیغام

شفیعی کدکنی

 

مستیم و دل به چشم تو و جام داده ایم

سامان دل به جرعه فرجام داده ایم

محرم تری ز مردمک دیدگان نبود

زان بانگاه سوی تو پیغام داده ایم

چون شمع اگر به محفل تو ره نیافتیم

مهتاب وار بوسه بر آن ببام داده ایم

دور از تو با سیاهی شب های غم گذشت

این مردنی که زندگی اش نام داده ایم

با یاد نرگس تو چو باران به هر سحر

صد بوسه بر شکوفه بادام داده ایم

وز موج خیز فتنه دل بی کشیب را

در ساحل خیال تو آرام داده ایم

 

 

.... و حرف آخر....

 

گفتمش دل می خری؟ پرسید چند؟

گفتمش دل مال تو، تنها بخند

خنده کرد و دل از دستانم ربود

تا به خود آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

 

 

 

|+| نوشته شده توسط meisam sorosh در پنجشنبه بیستم دی 1386  |
 روزی خواهم آمد
 

 

به نام او که بهترین همدم تنهایی انسان است.

 

 بعد از مدتها تصمیم گرفتم یه پست بزارم. گفتیم بیاییم اینجا تنهایمون را قسمت کنیم.شاید دوتا آدم مثل خودم من بیایند اینجا و آنها نیز تنهاییشون را قسمت کنند. خدا شکر می کنم به خاطر اینکه اینقدر به قول بچه ها گفتنی هوای مارو داره.خدا کنه همه ما بهتر به اطرافمون نگاه کنیم تا بهتر نعمتهایی را که داریم ببینیم. امیدوارم هر انسانی که دلش صاف و بی ریا باشه نتها تو این دنیا بلکه پیش خدای متعال نیز ارج و قرب فراوانی داشته باشه.. در هر حال برای همه دوستان آروزی سلامتی وپیروزی در زندگی دارم.

این مطلب را هم همینطوری نوشتم. فقط نوشتم. وتقدیم به یه دوست می کنم.

 

 

روزی خواهم آمد.

 

روزی خواهم آمد و پرواز را با دوبال به کودکانی پابرهنه  که بادبادک هوا می کنند خواهم آموخت،

روزی خواهم آمد و خطی از عشق را به  یادتان می آورم از دل قصه های کتابهای خاک خورده در ذهنهای راکد ،

روزی خواهم آمد و سلامم را تقدیم به آنان کنم که حرفهای ساده خویش را در دلهایشان انبار کرده اند،

روزی خواهم آمد و باران را در کاسه تمامی گدایان خواهم ریخت تا بپاشند بر کویر ناامیدی خویش،

آن  روز من می آیم ، می آیم

 و زندگی را به همه آنان تقدیم می کنم که در خلسه زمان، زندگی را با طعم سیب و شقایق و غروب و ماهی و ماه و دریا نمی بینند.

می آیم، بسان نسیم، که پرده پنجره دلها را کنار می زند و هوای ملال آور اتاق دل را تازگی نمناک یاس می دهد،

 می آیم، بسان تشعشع طلوع خورشید پشت کوه که  شبنم های آبادی مردمان بی آلایش وگرم را بیدار می کند،

می آیم بسان نغمه آوازی در شبی مهتابی که کوچه ها را در دل خویش مسحور می کند،

 من از بیکرانی ابرها تا به وسعت دریاها با خود احساس خواهم آورد ، نقش خیالی تازه، یا که نیاز یک دوست، که چمنزار دل را یک دست بلرزاند.

 آنگاه تو خود می دانی که چطور واژه های سبزت را در ابعاد این سلولها کشف کنی.

 انگاه تو خود می دانی که عروسک خیمه شب بازی باشی یا پرستویی که در خط افق مرزها را می شکند و رویای آزادی را ازدنیا برای خود می گیرد.

 پرواز کن ای پرستو، پرواز کن، در دورها،در اوج ها، بسوی نور، بسوی ماه، بسوی آنجا که دگر حرف از دلمردگی و سکون ، نشستن  نباشد.

روزی خواهی آمد وقصه تماشای  ابرها و دریا ها و طراوت  جنلگها و جادوی کویر و سکوت شب و  دل انگیزی صبح را که هدیه به تن دیگری دادی، برایم خواهی گفت .

روزی خواهم آمد و تو خواهی گفت که تمامی ذرات انسانیت امانت گذارده ام را بی هیچ چشمداشتی  به دیگری بخشیدی

شاید آنگاه همه این امانت را دل خویش بکارند وبیفشانند و روزی خواهند آمد برای دیگری.

 

پرستوي فراري از بهارم

يك امشب ميهمان اين ديارم

چو ماه از پشت خرمنها برآيد

به ديدارم بيا چشم انتظارم

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط meisam sorosh در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385  |
 عشق و زندگي

زندگي...........

 

هر چقدر فكر كردم در مورد چه موضوعي  بنويسم، نشد كه نشد؛ انگار كلمات در هزار دالان ذهنم گم شده بودند، و نمي توانستم آنها را همچون قطعات پازل در كنار هم قرار دهم تا تصوير آنچه را كه در درونم مي گذرد به نمايش در آورم. تنها كاري كه كردم اين بود كه جلو كامپيوتر نشستم يه موسيقي بدون كلام گذاشتم و وخودم را سوار بر نت هاي آن ديدم  و در آسمان خيال پرواز كردم و شروع به نقاشي كردن ذهنم در روي كاغذ شدم.

حاصل چه شد اين داستان :

 

عشق وزندگي

 يه روز سرد كه هنوز پاييز يادش نيامده بود كه بايد جايش را به زمستان بده،زمستان يك پايش را بلند كرد گذاشت تو سرزمين پاييز، آن هم با دانه هاي برف هشت پر بلوري وسفيد كه چرخ چرخ زنان تو آسمان با موسيقي باد مي رقصيدند.

دو تا آدم، از آن آدمهايي  كه تا يه گل مي بينند، يا يك جفت پرستو را  كه خودشون  را باد كردند و روي  سيم چراغ برق اتراق مي كنند؛ مژه شون خيس مي شد و  و دلشون واسه تنهايي خودشون تنگ ميشه( نمي دونم شما چه اسمي روي آنها مي زاريد، من اسم آنها را گذاشتم :  آدمهاي دل نازك،)، داشتند تو يه جاده اي راه مي رفتند.  ،اين آدمهاي دل نازك قدم زنان زير برف و درفصل پاييزمي رفتند و صداي  شكسته شدن تن برگ ها  در زير كفشهايشان تنها حرفي بود كه بين آنها ردو بدل مي شد.

جايي كه راه مي رفتند  جاده اي بود كه  دو سمتش را  درختاهاي برافراشته  چنارفرا گرفته  بود   و معلوم بود خيلي از خدا عمر گرفتند  و زماني دور بود كه آنجا زندگي مي كردند؛ درختاهايي كه در دو رديف بودند و شاخ هايشون همچو دستهاي نياز به سمت آسمان دراز بود و گويي اين است كه برف براي دستهاي آنها مي باريد ،تا سبزي بهار اجابت دعاهاي آنها باشد..( من اسم اين درختان را مي زارم درختان دعا گو و فكر مي كنم باغباني كه آنها را كاشته مي خواسته هر درخت واسه خودش يه دوست داشته باشه و مطمئنم كه باغبان جزو آدمهاي دل نازك بوده. )

جاده آدمهاي دل نازك ما ؛ خيلي زيبا بود؛ رقص برفها در آسمان و درختان دعا گو؛

( منم خيلي دلم مي خواست تو اين جاده قدم بزنم، ولي آنجا فقط واسه آدمهاي دل نازكه )

دوتا آدم دل نازك ما همينطور قدم مي زدند، برف هايي كه توانسته بودند ازشاخه هاي درختان دعا گو فرار كنند روي شانه ها و سر آدم هاي دل نازك مي نشستند، وآنها بدون اينكه بخواهند آنها را بتكانند يا از خودشون دور كنند با كمال مسرت به برفها بعد از كلي رقصيدن اين اجازه را مي دادند كمي روي سروشانه هايشان استراحت كنند ( من باز مطمئنم كه فقط آدمهاي دل نازك اين خاصيت را دارند)

زماني كه تعداد برفهايي كه داشتند استراحت مي كردند زياد شده بود وپهنه سفيدي همچو زمين روي شانه هاي آنان را پوشانده بود،آدمهاي دل نازك داستان ما داشتند به جايي مي رسيدند كه چند متري تا انتهاي جاده درختان دعا گو فاصله نداشتند؛ يكي از آدمهاي دل نازك كه قدش كوتاهتر بود گفت :

-  يعني تا كي مي تونه ادامه داشته باشه؟

لحظه اي آدم دل نازك قد بلند ترايستاد و به چشمهاي آن آدم دل نازك  نگاه كرد ( من نمي تونم اون چشمها را واستون توصيف كنم ،شايد آدم دل نازكها بهتر بتونند )

 گفت : تا وقتي كه من بخواهم و تو بخواهي و روزگار بخواهد!!!!!

آدم دل نازك كوتاهتر گفت : روزگار! من نمي فهمم.

آدم دل نازك قد بلند تر گفت : آره روزگار، هميشه اينطور بوده و خواهد بود، من وتو اگر بخواهيم كافي نيست. گاهي همه چيز آنطور كه مي خواهي با تو نيست.

آدم دل نازك قد كوتاهتر آهي كشيد و مه صدايش در دانه اي برف محو شد. و چشمانش شور ريختن اشك داشتنند، و با صدايي بلند گفت : يعني نيروي عشق نمي تواند بر روزگار پيروز شود.

آدم دل نازك بلند قدترخنديد و گفت : شايد نتواند.

آدم دل نازك قد كوتاهتر با عصبانيت گفت : نه !!! مي تواند! مي تواند!

من باور نمي كنم كه نتواند، عشق تنها يك پيوند نيست، نيرويي است عظيم كه هيچ چيز و هيچ كس نمي تواند جلوي آن را بگيرد.

آدم دل نازك قد بلندتربا صدايي سرد گفت : پس مرگ چه!!!! و به راه خود ادامه داد.

آدم دل نازك قد كوتاهتر جا خورد و به دنبال او رفت : مرگ

- آري، گاهي مرگ عشق را حتي وقتي درون آدمي باشد از بين مي برد.

آدم دل نازك قد كوتاهتر گفت : ولي عشق با مرگ از ميان نمي رود. عشق جنس ديگري است و مرگ جنس ديگري.

آدم دل نازك قد بلند تر گفت : درست!! با هم متفاوتند اما عشق دو نوع هست... عشقي كه با مرگ از بين مي رود و عشقي كه با مرگ از بين نمي رود عشق بايد از جنس خود عشق باشد تا از بين نرود عشقي كه از جنس خود عشق باشد هيچگاه  از بين نمي رود حتي اگر مرگ آن را دريابد.

 

آدم دل نازك قد كوتاهتربا تعجب  گفت : عشقي كه از جنس خود عشق باشد ؟

آدم دل نازك قد بلندتر به آرامي گفت :  جايگاه عشق روح آدميست، هرگاه احساس كردي روحت  عشق را دريافته است. بدان كه عشق تو از نوع خود عشق است زيرا تنها روح است كه با مرگ از بين نمي رود.

آدم دل نازك قد كوتاهتر پرسيد : چگونه احساسش كنم ؟

-  خنده اي كرد، چشمانش را به چشمان او دوخت و وفكورانه گفت : اگر روحت عشق را دريابد، تو خواهي فهميد و تمام وجودت آن را احساس مي كند، و لازم نيست كه در درونت به دنبال آن بگردي. آفتابيست آنچنان روشن كه با چشمان بسته نيز آن را مي توان ديد.

آدم دل نازك قد كوتاهترباز پرسيد: به نظرت عشق ما از كدام جنس است؟

و او باز با خنده اي جواب داد : من هنوز نمي دونم، ولي فكر كنم بعد از مرگ بفهميم كه عشق ما از نوع خود عشق بوده يا ازنوع ديگري.

آدمهاي دل نازك به انتهاي جاده درختان دعاگو رسيده بودند.وبرف ديگر روي شانه هايشان را كاملا سفيد كرده بود آنها قدم مي زدند و در افكار خود بودند و شايد به اين موضوع فكر مي كردند كه عشقشان از چه جنسي است.

 شايد آدمهاي دل نازك تو دنيا هيچ نداشته باشند؛ آدمهاي دل نازك نه فقط معني عشق را بهتر مي فهمند و ، معني برف، درختها، و قدم زدن زير آن و از همه مهمتر معني زندگي را نيز بهتر مي فهمند واين بنظر من براي آنها كافي است.

 

من لولي ملامتي و پير و مرده دل
تو كولي جوان و بي آرام و تيز دو
رنجور مي كند نفس پير من تو را
حق داشتي ، برو

 

|+| نوشته شده توسط meisam sorosh در یکشنبه سوم دی 1385  |
 

 

به نام خدا

 

 

آنها که کهنه شدند و اينها که نوعند           هر کس بمراد خویش يک تک بدوند

اين کهنه جهان بکس نماند باقي                رفتند ورويم ودیگر آيند و روند

 

 

 

روز بود،آن روز تنها  نامش روز بود، ظلمات و روشناييش را هيچ كس نداند و نخواهد دانست تا آن روز، آسمان به زمين نگريست، هياهويي بود،كوهها  چون ماسه هاي روان كه سرازير مي شوند خرد شدند، درياها بر عليه يكديگر طغيان كردند، خورشيد ها مي شكافتند وزمين  ديگر نام زمين را نمي توانست براي خويش انتخاب كند، گويي آخرين دمش بود. نيرويي عظيم  همچو موجي آسمان و زمين را شخم مي زد، آن روز وحشت پادشاهي مي كرد، تنها صدايي كه نمي آمد صداي آدمي بود، انسانها شطرنج گونه "مات"  شده بودند، قدرتي عظيمي بند بند وجودشان را فرا مي گرفت......... ناگه ندايي از ماوراء هر آنچه در زمين و آسمان بود را در خود پوشاند، و بسوي خويشتن فرا خواند، آري درست بود، قيامت شده بود، قيامت.

 

مثل هميشه اولا سلام، نمي دونم تا حالا اين جمله را شنيديد " هر عملي كه انجام مي دهيد تنها براي  خدا باشد " شنيديد ؟ يعني نيتت خدايي باشه، عملتم از براي او باشه،  اگه راه ميري واسه اون راه بري، اگه غذا مي خوري واسه اون لقمه رو به دهان ببري، اگه درس ميخوني واسه اون بنويسي، واسه اون امتحان بدي، واسه اون فكر كني  و واسه اون گريه كني، بخندي و كل مطلب واسه اون زندگي كني. اگه نگاه كني به تمام آدمهايي كه به نيكي از اونا ياد ميشه، اونا همين كار را مي كردند. راستش مثلا  حضرت سيد الشهدا حرفش اصليش از كربلا، معاويه و يزيد و آزادي و آزاد گي و امر به معروف و نهي از منكر نبود، حرف امام حسين (ع) اين بود :" كارامون را خدايي كنيم " مي دونيد يعني چي؟ يعني اينكه هركسي هرجا هست و تو دنياي كوچيكي كه واسه خودش ساخته در هر شان و مقامي هست اندازه خودش واسه خدا قدم برداره.

منظورم اين نيست كه كاروبارش رو ول كنه ها !!!!!! نه منظورم اينه كه تو كارهاي روزه مره زندگيش، تو برخورداش با ديگران، تو صحبتهاش ، تو ديدن هاش تو شنيدن هاش، قبلش يه تامل كنه ببينه اين چيزا خدايي هست، آيا طبق خواسته اون عمل كرده يا نه ؟ ........  اينم بگم تازه اين موقع هست كه مي بيني چقدر سخته، چقدر تو گناهكار بودي و خود نمي دونستي، ويادمون باشه ما اگه انتخاب كرديم  و ادعا كرديم شيعه  علي باشيم  وظيفمون خيلي بيشتره!!!! خيلي بيشتر، خيال نكنيم اگه  نماز مي خونيم، اگه روزه مي گيريم، اگه دعا مي كنيم اگه قرآن مي خونيم، همه شيعه بودن مسلموني همينه،نه؟؟؟؟؟

اين كارا درست، اما بايد زندگيمون، رفتارمون، الهي باشه، و قرآن خدا را در زندگي خودمون ترجمه كنيم وگرنه دوست كجا و ما كجا.

 

اينارو گفتم تا بگم الانه ماه رمضونه،( اگه درست بگم نصفش گذشته ) همه مي دونند ماه رمضون ، ماه ميهماني خداست، ما هم مي دونيم. ديدي مي خواي بريم مهموني يه عزيزي كه برات خيلي عزيزه، وقتي مي خواي بري خانه اش لباس هاي خوبت را مي پوشي، موهاتو شونه مي كني، كفشاتو يه واكس مي زني يه دستمال مي كشي،خودتو تو آيينه چند بار نگاه مي كني ترو تميز و مرتب ميري خانه اش، اونجا كه رسيدي از هميشه با ادب تر ميشي، انگاري خود لقمان حكيمي، بعدشم يادته كه مهموني صاحب خونه ايي ، هر چيزي كه بگه يا قانوني تو خانه اش داشته باشه تو هم بايد قبول كني. تازه اگه عزيزم باشه كه هيچي....... بابا ما رفتيم ميهماني خدا، ماه رمضون خدا آدمها رو خيلي بيشتر تحويل مي گيره،ماه رمضون براي اين نيست كه بياد و بره

 

" ماه رمضون ماه تمرين كردنه خوب بودنه،بياييد خوب و خوب بودن و خوبتر بودن  رو تو اين ماه تمرين كنيم. شايد خدا يه نظري به ما بكنه، ( مگه ميشه نكنه) وقتي اين ماه خوب تمرين كرديم بريم تو كل سال مسابقه بديم، اگه تمريناتمون خوب باشه علاوه بر اون نگاه هاي خدا تو ماه رمضون، فرداي قيامت، جز اونايي باشيم كه ناممون تو دست راست باشه،و برنده اين مسابقه در كل زندگي باشيم.  زندگي يك مسابقه است و جايزه اون خداست، اگه مي خواي بهش برسي بايد خوب بازي كني، تا روز قيامت كه جوايز را ميدن، جايزه را ببري."

 والسلام

 

 

دو سه تا عذر خواهي، اولا واسه اين ادا حاج آقاها را در آوردن ما را ببخشيد، ثانيا ما كوچكتريم از اين حرفها كه بخوايم كسي را هدايت كنيم، اينا تو ذهن كوچيك ما چرخ مي زد ما ريختيمش تو وبلاگ، و ثانيا خيلي منت گذاشتيد كه سر زديد.دعا يادتو نره.

 

 

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت    

عمری است که عمرم همه در کار دعا رفت

 

 

بر حسب عادت يه شعر هم مي زارم ايندفعه يكي از  شعرهاي زيباي سهراب سپهري شاعر آب ، پاكي ، زلالي ، طبيعت و ‍زيبايي.....

 

 

و چه تنها

اي درخور اوج ! آواز تو در كوه سحر و گياهي به نماز
 غم ها را گل كردم پل زدم از خود تا صخره دوست
من هستم و سفالينه تاريكي و تراويدن راز ازلي
سر بر سنگ و هوايي كه خنك و چناري كه به فكر و رواني كه پر از ريزش دوست
 خوابم چه سبك ابر نيايش چه بلند و چه زيبا بوته زيست و چه تنها من
تنها من و سرانگشتم در چشمه ياد و كبوترها لب آب
هم خنده موج هم تن زنبوري بر سبزه مرگ و شكوهي در پنجه باد
 من از تو پرم اي روزنه باغ هم آهنگي كاج و من و ترس
هنگام مناست اي در به فراز اي جاده به نيلوفر خاموش پيام

|+| نوشته شده توسط meisam sorosh در سه شنبه هجدهم مهر 1385  |
 دعا

 

 

 

دعا 

 

به نام او

 

بارالها! هر آنچه بر زبان راندم نه به خاطر جهل به عمل زشت خودم ويا فراموشي به كردار نكوهيده ام بود،بلكه خواستم اينگونه همه آسمان و هر آنچه در آسمان است و همه زمين و اهل آن، ندامتي كه آشكار كرده ام  و توبه اي را كه در آن توبه به تو پناه بردم، بشنوند تا مگر يكي از آنها به رحمت تو بر پريشانكه دعاي او در نزد تو از دعاي من به اجابت نزديكتر و شفاعت او از شفاعت من در نزد تو استوارتر باشد حالي ام رحمي كند و براي آشفتگي ام بر من رقت آورد. شايد در حق من دعايي كند .

 

صحيفه سجاديه 

 

 

يه نيمچه داستان و يه شعر زيبا( حتما اين شعر را بخونيد ) گذاشتم تو اين پست اميدوارم هركي مياد اينجا بخونه و لذت ببره. و در ضمن دعا هم يادتون نره اميدوارم هركي هرچي مي خواد از خدا بگيره، فقط يه چيزي : حضرت زهرا وقتي دعا مي كرد ،  اول واسه ديگران دعا مي كرد و آخر سر براي خودش، بياييد ياد بگيريم، شايد ما خود ندانيم اما قدرت كلمات ما و دعاهاي ما باعث بشه گره اي از مشكلات ديگران باز بشه ، پس دعا يادتو نره

 

 

 

 

 

 

از هر كرانه تير دعا كردم روان     باشد كز آن ميانه يكي كارگر شود

 

حافظ

 

 

.

 

نرگس

 

وقتي نرگس مرد

گلهاي باغ همه ماتم گرفتند.  و از جويبار خواهش كردند كه براي گريستن به آنها چند قطره آب وام دهد

جويبار آهي كشيد و گفت : به اندازه اي نرگس را دوست مي داشتم كه اگر تمام آبهاي من به اشك مبدل شود و آنها  را بر مرگ نرگس بپاشم باز كم است.

گلها گفتند :راست مي گويي، چگونه ممكن بود، با اين همه همه زيبايي نرگس را دوست نداشت.

جويبار پرسيد : مگر نرگس زيبا بود؟

گلها گفتند : تويي كه نرگس هميشه خم مي شد و صورت زيباي خود را در آبهاي شفاف تو تماشا مي كرد، پس بايد بهتر از هر كسي بداني كه نرگس زيبا بود.

جويبار گفت : من نرگس را براي اين دوست مي داشتم كه وقتي خم مي شد و به من نگاه مي كرد، مي توانستم زيبايي خود را در او تماشا كنم.

 

((اسكاروايلد))

 

 

عطر دعا

گر با سحر ها خو كني
بانگ خدا را بشنوي
دل را اگر گيسو كني هر شب ندا رابشنوي
در آن سكوت جانفزا از عرش مي آيد صدا
گوش دگر بايد تو را تا آن صدا رابشنوي
محو جان راز شو با جان شب دمساز شو
تا از گلوي مرغ حق نام خدا را بشنوي
بال خداي ساز كن تا عرش حق پرواز كن
كز قدسيان گلنغمه ي حي علا رابشنوي
 باغ دعا پرگل شود هر برگ گل بلبل شود
در باغ شب گر بگذري غطر دعا را بشنوي
از سبزه ها وز سنگ ها سر مي زند آهنگ ها
گر گوش جان پيدا كني آهنگ ها را بشنوي

مهدي سهيلي

 

 

|+| نوشته شده توسط meisam sorosh در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385  |
  حرفهای من

 

 

چون شاخه برهنه برآريم دست

كه بي برگ از اين نتوان نشست

 

 

 

چند روزه امتحانهام تموم شده، دارم يه جوارايي استراحت مي كنم، ولي كم كم اين استراحته داره باعث ميشه رودل كنم. در هرحال وقتي آدم بيكار باشه زمان خيلي كند جلو ميره، و وقتي كاري داشته باشه زمان به تندي سپري مي شه. ولي به اين نتيجه رسيدم كه آدم كار داشته باشه خيلي بهتر از بيكار بودنه.( حتما مي گيد خيلي هنر كردي اين نتيجه را گرفتي) خب ديگه اگه حوصله داشتم مي گفتم چرا ...

اينم بگم من هروقت مي خوام شعر تو وبلاگ بزارم دچار دردسر ميشم اخه دوست دارم همشون را بزارم ايندفعه از فريدون مشيري، اميدوارم خوشتون بياد.

 

فقط هركي مياد تو اين وبلاگ يه چيز مهم يادش نره دعا كنه نه براي من يا اين وبلاگ

براي هر چي و هركي كه دلش مي خواد." بعضي ها دعا را مثل دوا مي دانند بعضي ها هم مثل دعا را مثل هوا مي دانند  هواي پاكي كه اگه لحظه اي در غير از اين هو ا تنفس كنند نفسهايشان مي گيرد. دعا به معناي خواندن است و به دعا قران صاعد، كه از قران نازل گرفته شده يعني يكبار از ان بالا ها ، ما پايين دستي ها را فرا خوانده اند و اگر ما هم اين هنر را داشته باشيم و بالا بلندها را بخوانيم انگاه سفينه دلهايمان را به ان بالا ها راه مي دهند."

 

"از سخنان يكي از اساتيد دانشگاه "

 

قل ما يعبابكم ربي لولا دعاء كم ( فرقان/ 77)

 

اي پيامبر بگو اگر دعايتان نباشد خدايم هيچ توجهي به شما نخواهد كرد.

 

 

 

 

شروعی دوباره

 

 

در گذر این رندگی برگهای عمرمان میریزد وسالها پباپی سپری می شوند و ما چنان مبهوت روزگارهستیم که گذرش را نمی بینیم. اینطور است که بعد از ایامی به نظرت این گذر ایام به اندازه فاصله دو نفس می ایدوحسرت بر دلت می میماند وباورش نمی کنی که چه کارهایی می توانستی انجام دهی وندادی وچقدر می توانستی دوست بداری ونداشتی.حال بر چهرت غم گذشته می ماند وخواستار برگشتن وشروعی دوباره هستی. امروز تو می مانی وهزار ارزویی  که برجای مانده است و قصه تازه شروع می شود. فکر میکنی، می اندیشی که آیا راه برگشتی است وباز فکر میکنی وباز ... .

همه ما چنين دقايقي داريم، لحظاتي كه تنها خود مي دانيم كه چيستند و از كجا نشات مي گيرند.

آيا مي توان دنياي كنوني مان را چنان بسازيم كه بعدها حسرت وافسوسي در پي نداشته باشد؟

من خود نمي دانم. اما فكر مي كنم اگر امروز در زمان و يا مكاني قرار داشته باشم هر چقدر هم  بخواهم از زمان و مكان به بهترين نحو استفاده كنم باز بعدها با خود تكرار خواهم كرد مي توانست بهتر از اين هم باشد. خاصيت انسان بودن ما را وادار مي كند هميشه به نظرمان برسد كه مي توانستيم بهتر باشيم وشايد اين يكي از دلايل ظرفيت بينهايت انسان باشد.

پس هميشه افسوس و حسرت گذشته همراه ماست حتي اگر اعمال و انتخاب هاي درستي انجام داده باشيم.هر چند هستند انسانهايي كه باور دارند كه گذشته اي ساخته اند كه دوست داشته اند بسازند.

در هر حال يادمان باشد اين دليلي نمي شود كه ما نتوانيم رو به تكامل و سعادت  معنوي وخوشبختي دنيايي برسيم. اگر مي خواهيم جاده هاي خواسته هايمان را بپيماييم بهترين كار استفاده درست از فرصت ها و شرايط و تصميم گيري براساس تعقل كامل است. بالاخره هرجا هستی اول اخر یا وسط جاده باید به روبرو  نگاه کنی و وگذشته را برای رسیدن به آینده ای بدون حسرت قربانی كرد و دانست به قول نيما يو شيج:

 

محال از فكر انسان سرچشمه مي گيرد.

 

واراده هاي قوي،تلاش و تلاش و تلاش و مهمتر از اين ناميد نشدن و توكل مي تواند ما را به سرمنزل مقصود برساند. و بتوكل علي الله و هو حسبه ( توكل مي كنم بر خدا و اين مرا بس است.)

 

 

 

 

شكوفه اي بر شراب

چو از بنفشه بوي صبح برخيزد
هزار وسوسه در جان من برانگيزد
كبوتر دلم از شوق ميگشايد بال
كه چون سپيده به آغوش صبح بگريزد
دلي كه غنچه نشكفته ندامتهاست
بگو به دامن باد سحر نياويزد
فداي دست نوازشگر نسيم شوم
كه خوش به جام شرابم شكوفه ميريزد
تو هم مرا به نگاهي شكوفه باران كن
در اين چمن كه گل از عاشقي نپرهيزد
لبي بزن به شراب من اي شكوفه بخت
كه مي خوش است كه با بوي گل درآميزد

 

 

 

|+| نوشته شده توسط meisam sorosh در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385  |
 فهم ما از جهان
 

(((((((هر يك از ما آسماني داشت در هر انحناي فكر))))))))

( سهراب سپهري)

 

 

هرچي خواستم امتحانا تموم بشه يه پست جديد بزارم ولي نشد كه نشد،آخرش نتونستم تحمل كنم،گفتم بنويسم واقعا خنده داره آدم تا سوم مرداد امتحان داشته باشه.حتما دانشگاه  علوم پزشكي شهيد بهشتي يادش رفته تابستوني هم هست.

 

سه تا مطلب نوشتم:(( سرزنش نكنيد ، اگه طولانيه يا اگه زياد نوشتم، چون واقعا اگه نمي نوشتم يه قول يه دوست خفه مي شدم.))

 

1 . در مورد وبلاگ نويسي و كمكي كه به ما مي كنه.

2.  يه داستان از جوامع الحكايت در مورد فرعون و شيطان

   ( ما بايد به خاطر حتي بنده بودن خدا او را شكر كنيم.  خدايا گناهان ما را بيامرز)

 

3. كلي شعر قشنگ داشتم كه تو پست بزارم، اما اين شعر زيباي مهدي سهيلي را گذاشتم چون يه دوست خوب تقديمم كرده بود. حتما بخونديش خالي از لطف نيست.

 

از تمام دوستاني كه به وبلاگ من سر زدن ممنون.

 

شعر يك جرقه، يك حس، (البته نه سطحي ) يك حس تجربه شده عميق است.( فروغ فرخزاد(

 

1. دستاورد اين دنياي مجازي براي ما چيست؟

 

 همه ما دوست داريم كه بنويسيم. همه ما دوست داريم كه از تنهايي هامون و چيزهايي كه دوست داريم  ويا علاقمنديم بنويسيم. شايد يكي از دلايلي كه وبلاگ نويسي اينقدر سريع جلو رفت( بماند كه اين دنياي IT همه چيزش سريع پيش ميره) اين باشه كه ادمها دوست دارند بشتر بدانند و كنجكاوي عاملي محركي براي اين دانستن است. در وبلاگ مي توان فهم هركس را از جهان اطرافش فهميد و چيزي كه از ذهن او تراوش مي كند را در صفحه اي به نام وب ديد.

 

من وقتي وارد يك وبلاگ ميشم، خيال مي كنم وارد شهري از افكار و انديشه هاي موجودي شدم كه آن را بايد نه يك جسم بلكه ذهني دانست،كه بااستفاده از كلمات خود را بيان مي كند.من چقدر وبلاگ هاي قشنگ و زيباديدم،مطمئنا بيشتر وبلاگ نويسها در ايران ازجوانها هستند ( اينهو خود من) و من چقدر ديدم ما ايراني ها حسي لطيف و پاك داريم، و چقدر حسرت خوردم كه چرا من به ان بعد لطافت دست نيافتم. در اينجا مي توان از  زندگي ديگران و تجربه هاي از ادمهاي اطراف ما يا دور از ما دست يافت.

زماني خيال بر اين بود كه وبلاگ نويسي مي تواند جايگزين كتاب شود اما من اين را باور ندارم.

 

وبلاگ حس تجربه شده ما از دنيايي هست كه در ان زندگي مي كنيم، و هرچقدر عميقتر باشد، مطمئنا افراد بيشتري با ما همراه مي شوند.( در ارتباط با اون جمله فروغ در مورد شعر)

 

من شعر را دوست دارم، من وبلاگ را دوست دارم، من زندگي را دوست دارم  من دنيا را دوست دارم،من حس دوست داشتن را دوست دارم......... من خدا را دوست دارم........ ( و همه چيزهاي خوب دنيا را )

 

 

2. ابليس وقتي نزد فرعون آمد، وي خوشه اي گندم در دست داشت و تناول مي كرد. ابليس گفت :

 

هيچ كس تواند كه اين خوشه گندم انگور تازه را خوشه مرواريد خوشاب ساختن ؟

 

فروعون گفت نه، ابليس به لطايف سحر، آن خوشه انگور را خوشه مرواريد خوشاب ساخت.

فروعون بسيار تعجب كردو گفت : اينت استادمردي كه تويي!

 

ابليس سيلي بر گردن او زد و گفت مرا، با اين همه استادي به بندگي خدا قبول نكردند، تو با اين همه حماقت دعوي خدايي چگونه مي كني؟!!!!!!!!!!

 

 

3.

گل من بنشين

چون فصل بهار آمد به من به چمن بنشين
دامن مكش از دستم بنشين گل من بنشين
خوش خويي و گلرويي مهتاب سمن بويي
 تا دل ببري از گل اي غنچه دهن بنشين
 تو ماه مني يايرا تا خيره كني ما را
 مريخ و ثريا را بر زلف بزن بنشين
بنشين كه صفا داري گيسوي رها داري
 گر مهر به ما داري چون مه به چمن بنشين
گرديم سمندت را صيديم كمندت را
گيسوي بلندت را بر شانه فكن بنشين
اي گلرخ گلدامن پرهيز كن از دشمن
چون دوست شدي با من بر ديده ي من بنشين
 ماه چمني جانا چون ياسمني جانا
سيمينه تني جانا در پيش سمن بنشين
 در پاي تو چون خاكم نه خاك كه خاشاكم
بنگر دل غمناكم آن را ميشكن بنشين
من عاشق دلتنگم خوارم چون گل سنگم
 بر گونه ي بي رنگم يك بوسه بزن و بنشين
تو عطر وطن داري دانم غم من داري
گر شور سخن داري با ما به سخن

 

|+| نوشته شده توسط meisam sorosh در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385  |
 كتابهاي خوب
 

 

باعث نيستي و تغييرات جهان يك موجود واحدي است كه آن موجود تا به درگاه خداوند صعود مي كند وآن عشق نام دارد.( جمله اول نامه ماريوس به كوزت در كتاب بينوايان )

 

 

راستش يه چند وقت بود كه تو اين فكر بودم كه چه پستي بزارم :

ديروز داشتم از كنار انباري خونه رد مي شدم يه دفعه چشمم به يه كاغذ اوفتاد، وياد كتابهايي كه گذاشته بودم اونجا خاك بخورند افتادم وقصه تازه شروع شد وقتي از انباري اومدم بيرون كه ديگه هوا تاريك شده بود.

تو اين كتابها من چهارتا از كتابهاي را خيلي دوست داشتم. البته اين چهارتا رمانهايي بودند كه من قبلا خونده بودم. گفتم اينجا بزارم و معرفي كنم،اگه كسي نخونده بره پيداشون كنه بخونه.البته اينقدر معروفند كه همه خوندنشون.

 

1-    بينوايان شاهكار فناناپذير ويكتور هوگو( اين را رو جلد كتاب نوشته، البته اگه بتوني نسخه اصلي را پيدا كني كه چه بهتر، واسه من آذر 54 هست. )

2-    صد سال تنهايي از گابريل گارسيا ماركز( اين را حتما بخونيد )

3-    برباد رفته مارگارت ميچل ( اينو ديگه فكر كنم همه فيلمش را هم ديده باشند ولي متنش يه چيز ديگه هست )

4-    كتابهاي جان كريستوفر مثل كوههاي سفيد يا بركه اتش

اين آخري را من تو نوجواني خوندم. واقعا كه خيال پردازي زيبايي داره. چه دوران خوبي بود.

 

 به قول جان اشتاين بك :

بچه ها عین فرشته هان با این تفاوت که هر چی شماره پاشون بزرگتر میشه بال هاشون کوچیکتر میشه.

 

من كتاب بينوايان را خيلي دوست دارم، شايد به نظر بياد خيلي اسمش تكراري شده ولي وقتي بخونيش مي بيني كه چقدر تازه هست.

 به قول مترجم اين كتاب عنايت الله شكيب پور:

 بينوايان داستان نيست بلكه تاريخ و فلسفه زنده است كه تا ابد براي هميشه چون مكتب عالي انسانيت برسر اولاد آدم سايه مي اندازد.

 

 

 

حالا قسمتي از داستان :( اين بخش را واسه اين انتخاب كردم كه واسه ما جوونا جذابتره )

 

....... بغلش كرد و نگذاشت بيفتد و بدون اينكه بداند چه مي كند او را به سينه خود فشار مي داد و در حاليكه بدن او ميلرزيد نگاهش مي داشت و خودش هم بهتر از او نبود فكرش درست كارنمي كرد و به نظرش مي رسيد كه عمل مقدسي را انجام مي دهد. از آن گذشته كوچككترين تمايل جنسي در خود احساس نمي كرد فقط دريايي از عشق ناپديد شده بود.

كوزت يكي از دستهاي اورا گرفت و آن را روي قلب خود قرار داد كاغذي كه زير لباسش بود احساس مي شد آنگاه گفت :

پس شما مرا دوست داريد

كوزن با آهنگي بسيار آرام كه شبيه نفس كشيدن بود و بزحمت شنيده مي شد پاسخ داد

ساكت باشيد، خودتان مي بينيد.

سپس سر خود را در سينه جوان آشفته پنهان ساخت..

هردو كنار هم روي نيمكت نشستند، ديگر حرفي نداشتند بزنند، ستارگان در حال پرتو افكني بودند.

نمي دانم كه چطور شد كه لبهاي آندو روي هم قرار گرفت، چگونه ميشود كه پرندگان مي خوابند، برف آب مي شود، گلها شكفته مي گردند و ماه اول تابستان مصفا ميشود. سپيده از پشت درختان ظاهر شده و گياهان مي لرزيدند.

يك بوسه كار را تمام كرده بود.

هر دو لرزيدند و با ديدگاني درخشان در تاريكي به هم نگريستند.

نه هواي خنك شب،نه سنگ سرد و نه زمين مرطوب را احساس نمي كردند فقط به هم نگريستند و قلبهاشان پر از انديشه شده وبي آنكه خود بداند دست يكديگر را گرفته بودند.

اين دو موجود خود را با چنان يگانگي و صميميت ايده الي به يكديگر تسليم نموده بودند كه هيچ نگفته و ندانسته اي نداشتند.

در عالم فكر يكديگر را مي ديدند و در اين عالم اسراراميزتمام عشق،تمام جواني و تمام آنچه را كه افكاركودكي در بردارد و آنها را به فكر واميدارد گفته شده بود.

هردو قلبهاي خود را چنان به هم ريخته و آميخته بودند كه پس از يكساعت مرد جوان روح دختر جوان و كوزت روح ماريوس را تسخير كرده بود.

بهم مخلوط شدند،محفوظ شدند و آشفته گرديدند.

وقتي سخنان آندو تمام شد،هنگامي كه آنچه را كه مي خواستند بگويند گفتند.

كوزت سرش را روي شانه او گذاشت و پرسيد :

اسم شما چيست؟

اسم من ماريوس است و شما؟

من كوزت نام دارم.

 

 

|+| نوشته شده توسط meisam sorosh در سه شنبه ششم تیر 1385  |
 آخرین برگ

اين داستان را همه ما  شايد خوانده باشيم اما بازهم زيباست ولطيف داستان " آخرين برگ "از نويسنده پرآوازه امريكايي " ٲ. هنري " :

 

نقاش هنرمندي هميشه آرزو داشت سوژه اي بيابد تا شاهكاري بيافريند.روزي اگاه مي شود دختري جواني كه همسايه او بود، بيمار شده است.اتاقي كه دختر جوان در آن بستري شده بود پنجره اي رو به باغ داشت. دخترك هر روز تماشاگر فروريختن برگهاي زرد درختان بود.ديدن اين مناظر طبيعت كه نوعي مرگ است، او را روز به روز از زندگي نااميد تر مي كرد و مي پنداشت وقتي آخرين برگ پاييز از شاخه فرو افتد، زندگي اونيز به پايان خواهد رسيد.

نقاش از اين پندار دختر آگاه مي شود با خود مي گويد بايد كاري كرد....!

شبي از شبها، هنگامي كه او در خواب بود،پرده اتاقش را سرتاسر مي كشد،سپس روي ديوار مشغول كار مي شود. نقاش تا دمدمه هاي صبح، زير نو مهتاب با كوششي خستگي نا پذيري به كار مي پردازد و سرانجام شاهكاري مي آفريند: تصوير برگي خزان زده از شاخه اي آويزان! اين تصوير آنقدر طبيعي به نظر مي رسيد كه هيچ بيننده اي نمي توانست بفهمد كه فقط يك نقاشي است.

از آن پس باز هم هر روز برگهاي خزاني ، گروه گروه،از شاخسارها فرو مي ريختند و باغ برهنه مي شد تا اينكه فقط يك برگ بر شاخه بند بود و آن همان برگ نقاشي شده توسط نقاش چيره دست بود كه با ابتكار خود نظر هر بيننده را جذب مي كرد.

 

دخترك هر آن در بستر خود چشم به راه فروافتادن آن اخرين برگ بود واين طور تصور مي كرد كه در پي فرو افتادن آن، او هم خواهد مرد.....

اما روزها مي گذشت وآن تك برگ بر شاخه چسبيده و جدا نمي شد! دخترك با خود انديشيد  نكند نيافتادن اين برگ نشانه آن است كه من نخواهم مرد.ازآن پس رفته رفته به زندگي اميدوار شد و تندرستي و سلامت روان خويش را بازيافت ...........  .

 

هركسي  كه در اين حلقه نيست زنده به عشق

بر او نمرده به فتواي من نماز كنيد

 

 

|+| نوشته شده توسط meisam sorosh در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385  |
 

.... گربه اي را مي خواستند بگيرند،هيچ ممكن نمي شد،روزي آن گربه به صيد مرغي مشغول بود. به صيد مرغ غافل شد، اورا بگرفتند. پس نبايد در كار دنيا به كلي مشغول شدن.سهل بايد گرفتن و در بند آن نمي بايد بودن،كه بنا را اين برنجد و آن برنجد، مي بايد كه گنج نرنجد،

اگر اينان برنجند،او بگرداند،اما اگر او برنجد، نعوذ بالله ، اور را كه گرداند؟

 

فيه ما  فيه

 

گر شبي در خانه جانانه مهمانت كنند    گول نعمت را مخور،مشغول صاحب خانه باش

|+| نوشته شده توسط meisam sorosh در جمعه نوزدهم خرداد 1385  |
 
 
بالا