زندگي...........
هر چقدر فكر كردم در مورد چه موضوعي بنويسم، نشد كه نشد؛ انگار كلمات در هزار دالان ذهنم گم شده بودند، و نمي توانستم آنها را همچون قطعات پازل در كنار هم قرار دهم تا تصوير آنچه را كه در درونم مي گذرد به نمايش در آورم. تنها كاري كه كردم اين بود كه جلو كامپيوتر نشستم يه موسيقي بدون كلام گذاشتم و وخودم را سوار بر نت هاي آن ديدم و در آسمان خيال پرواز كردم و شروع به نقاشي كردن ذهنم در روي كاغذ شدم.
حاصل چه شد اين داستان :
عشق وزندگي
يه روز سرد كه هنوز پاييز يادش نيامده بود كه بايد جايش را به زمستان بده،زمستان يك پايش را بلند كرد گذاشت تو سرزمين پاييز، آن هم با دانه هاي برف هشت پر بلوري وسفيد كه چرخ چرخ زنان تو آسمان با موسيقي باد مي رقصيدند.
دو تا آدم، از آن آدمهايي كه تا يه گل مي بينند، يا يك جفت پرستو را كه خودشون را باد كردند و روي سيم چراغ برق اتراق مي كنند؛ مژه شون خيس مي شد و و دلشون واسه تنهايي خودشون تنگ ميشه( نمي دونم شما چه اسمي روي آنها مي زاريد، من اسم آنها را گذاشتم : آدمهاي دل نازك،)، داشتند تو يه جاده اي راه مي رفتند. ،اين آدمهاي دل نازك قدم زنان زير برف و درفصل پاييزمي رفتند و صداي شكسته شدن تن برگ ها در زير كفشهايشان تنها حرفي بود كه بين آنها ردو بدل مي شد.
جايي كه راه مي رفتند جاده اي بود كه دو سمتش را درختاهاي برافراشته چنارفرا گرفته بود و معلوم بود خيلي از خدا عمر گرفتند و زماني دور بود كه آنجا زندگي مي كردند؛ درختاهايي كه در دو رديف بودند و شاخ هايشون همچو دستهاي نياز به سمت آسمان دراز بود و گويي اين است كه برف براي دستهاي آنها مي باريد ،تا سبزي بهار اجابت دعاهاي آنها باشد..( من اسم اين درختان را مي زارم درختان دعا گو و فكر مي كنم باغباني كه آنها را كاشته مي خواسته هر درخت واسه خودش يه دوست داشته باشه و مطمئنم كه باغبان جزو آدمهاي دل نازك بوده. )
جاده آدمهاي دل نازك ما ؛ خيلي زيبا بود؛ رقص برفها در آسمان و درختان دعا گو؛
( منم خيلي دلم مي خواست تو اين جاده قدم بزنم، ولي آنجا فقط واسه آدمهاي دل نازكه )
دوتا آدم دل نازك ما همينطور قدم مي زدند، برف هايي كه توانسته بودند ازشاخه هاي درختان دعا گو فرار كنند روي شانه ها و سر آدم هاي دل نازك مي نشستند، وآنها بدون اينكه بخواهند آنها را بتكانند يا از خودشون دور كنند با كمال مسرت به برفها بعد از كلي رقصيدن اين اجازه را مي دادند كمي روي سروشانه هايشان استراحت كنند ( من باز مطمئنم كه فقط آدمهاي دل نازك اين خاصيت را دارند)
زماني كه تعداد برفهايي كه داشتند استراحت مي كردند زياد شده بود وپهنه سفيدي همچو زمين روي شانه هاي آنان را پوشانده بود،آدمهاي دل نازك داستان ما داشتند به جايي مي رسيدند كه چند متري تا انتهاي جاده درختان دعا گو فاصله نداشتند؛ يكي از آدمهاي دل نازك كه قدش كوتاهتر بود گفت :
- يعني تا كي مي تونه ادامه داشته باشه؟
لحظه اي آدم دل نازك قد بلند ترايستاد و به چشمهاي آن آدم دل نازك نگاه كرد ( من نمي تونم اون چشمها را واستون توصيف كنم ،شايد آدم دل نازكها بهتر بتونند )
گفت : تا وقتي كه من بخواهم و تو بخواهي و روزگار بخواهد!!!!!
آدم دل نازك كوتاهتر گفت : روزگار! من نمي فهمم.
آدم دل نازك قد بلند تر گفت : آره روزگار، هميشه اينطور بوده و خواهد بود، من وتو اگر بخواهيم كافي نيست. گاهي همه چيز آنطور كه مي خواهي با تو نيست.
آدم دل نازك قد كوتاهتر آهي كشيد و مه صدايش در دانه اي برف محو شد. و چشمانش شور ريختن اشك داشتنند، و با صدايي بلند گفت : يعني نيروي عشق نمي تواند بر روزگار پيروز شود.
آدم دل نازك بلند قدترخنديد و گفت : شايد نتواند.
آدم دل نازك قد كوتاهتر با عصبانيت گفت : نه !!! مي تواند! مي تواند!
من باور نمي كنم كه نتواند، عشق تنها يك پيوند نيست، نيرويي است عظيم كه هيچ چيز و هيچ كس نمي تواند جلوي آن را بگيرد.
آدم دل نازك قد بلندتربا صدايي سرد گفت : پس مرگ چه!!!! و به راه خود ادامه داد.
آدم دل نازك قد كوتاهتر جا خورد و به دنبال او رفت : مرگ
- آري، گاهي مرگ عشق را حتي وقتي درون آدمي باشد از بين مي برد.
آدم دل نازك قد كوتاهتر گفت : ولي عشق با مرگ از ميان نمي رود. عشق جنس ديگري است و مرگ جنس ديگري.
آدم دل نازك قد بلند تر گفت : درست!! با هم متفاوتند اما عشق دو نوع هست... عشقي كه با مرگ از بين مي رود و عشقي كه با مرگ از بين نمي رود عشق بايد از جنس خود عشق باشد تا از بين نرود عشقي كه از جنس خود عشق باشد هيچگاه از بين نمي رود حتي اگر مرگ آن را دريابد.
آدم دل نازك قد كوتاهتربا تعجب گفت : عشقي كه از جنس خود عشق باشد ؟
آدم دل نازك قد بلندتر به آرامي گفت : جايگاه عشق روح آدميست، هرگاه احساس كردي روحت عشق را دريافته است. بدان كه عشق تو از نوع خود عشق است زيرا تنها روح است كه با مرگ از بين نمي رود.
آدم دل نازك قد كوتاهتر پرسيد : چگونه احساسش كنم ؟
- خنده اي كرد، چشمانش را به چشمان او دوخت و وفكورانه گفت : اگر روحت عشق را دريابد، تو خواهي فهميد و تمام وجودت آن را احساس مي كند، و لازم نيست كه در درونت به دنبال آن بگردي. آفتابيست آنچنان روشن كه با چشمان بسته نيز آن را مي توان ديد.
آدم دل نازك قد كوتاهترباز پرسيد: به نظرت عشق ما از كدام جنس است؟
و او باز با خنده اي جواب داد : من هنوز نمي دونم، ولي فكر كنم بعد از مرگ بفهميم كه عشق ما از نوع خود عشق بوده يا ازنوع ديگري.
آدمهاي دل نازك به انتهاي جاده درختان دعاگو رسيده بودند.وبرف ديگر روي شانه هايشان را كاملا سفيد كرده بود آنها قدم مي زدند و در افكار خود بودند و شايد به اين موضوع فكر مي كردند كه عشقشان از چه جنسي است.
شايد آدمهاي دل نازك تو دنيا هيچ نداشته باشند؛ آدمهاي دل نازك نه فقط معني عشق را بهتر مي فهمند و ، معني برف، درختها، و قدم زدن زير آن و از همه مهمتر معني زندگي را نيز بهتر مي فهمند واين بنظر من براي آنها كافي است.
من لولي ملامتي و پير و مرده دل
تو كولي جوان و بي آرام و تيز دو
رنجور مي كند نفس پير من تو را
حق داشتي ، برو
|
+| نوشته شده توسط
meisam sorosh در یکشنبه سوم دی 1385
|